سفارش تبلیغ
ابزار بهینه سازی سایت

مهدی مشکات ـ شعرونظر

 
ان  اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَیَقْتُلُونَ وَیُقْتَلُونَ وَعْدًا عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْرَاةِ وَالإِنجِیلِ وَالْقُرْآنِ وَمَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ فَاسْتَبْشِرُواْ بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُم بِهِ وَذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــ 

خَلق می مانند در عُسر وحرج
جز دعا گویان تعجــــــیل فرج

وَاللَّهِ لَیَغِیبَنَّ غَیْبَةً لَا یَنْجُو فِیهَا مِنَ التَّهْلُکَةِ إِلَّا مَنْ یُثْبِتُهُ اللَّهُ عَلَی الْقَوْلِ بِإِمَامَتِهِ وَوَفَّقَهُ لِلدُّعَاءِ بِتَعْجِیلِ فَرَجِه: بخدا سوگند در غیبت فرزندم هیچکس از گمراهی و تباهی نجات نخواهد یافت جز کسانی که به توفیق الهی، براعتقــــــــاد به امامت او ، و دعا برای تعجیل فرجش استوار باشند (مولانا الامام العسکری صلواة الله علیه)
کمال الدین ، ص 384 و بحار الأنوار ، ج52 ، ص25، ح 16. پارسی بلاگ مهدی مشکات


 

ارسال شده در توسط مهدی مشکات(بیاتی)

باسلام وتحیت، وعرض خیرمقدم خدمت دوستان ومیهمانان گرانقدر

 


صبح انسان2*


شب اگر پیش تو قبحی دارد

سحری دارد وصبحی دارد

سحری هست! خدا می داند!

خبری هست! خدا می داند!

با وجودی که سیاهم ـ سردم

سحری هست که حسّش کردم

ایهاالناس! مهیا باشید!

صبحدم خواب مبادا باشید!

صبحدم خواب حرام است اَلیوم

کارِ شب نیز تمام است  الیوم

زود باشید، کمی دیر است این

آخرین رکعتِ تغییر است این

این نسیمی ست که ردّ خواهد شد

"عصربد" حبس ابد خواهد شد

فرصت خوب شدن ردّ نشود!

حالتان تا به ابد بد نشود!

بشتابید! زمان آخر شد!

آه ، گفتم من وقلبم سِرّ شد

در دلم سُمّ ستوراست انگار

ضربان های ظهور است انگار

امشب آشفته ی گیسو شده ام

زخمیِ گوشه ی ابروشده ام

گوش کن! وقتِ کمانی داریم

نه جز این خط ونشانی داریم

مابه پایان زمین نزدیکیم

وبه آن صبحِ برین نزدیکیم

وقت اندیشه نداری دیگر

تو، به جز ریشه نداری دیگر

نوحِ طوفان زده باید باشی

نه به کوه آمده باید باشی

****

عصر"اندیشه" به پایان آمد

صبح شد! "دیده" به میدان آمد

صبحدم چشم سیاهت واکن

این جهان آینه دارد ـ "ها" کن!

تو، به گیسوی خدا خوابیدی

اندکی خوابِ پریشان دیدی

بازکن نرگس خوشبین ات را

پس بزن خنده ی شیرین ات را

ای دل ای داغ شقایق دیده

دیده!  ای سرمه ی شب برچیده

تازه کن سرمه ی چشمانت را

مژدگانی بده مژگانت را

گوشه ی ابروی یار آمده است

خبر چشم خمار آمده است

عاکف میکده باید باشی

مستِ مست آمده باید باشی

سرِ پیمانه نداری برگرد

دل دیوانه نداری برگرد

تازه اول قدمِ این راه است

اولِ اولِ بسم الله است

تو و من ، او، همه ـ انشاالله

هرکه دارد سرِ "ما" بسم الله

****

ای خداوندِ احَد!  بد کردیم

مابه دامان توبرمی گردیم

آه از جور زمان یا الله

غُرَما شد دلمان یا الله

دیگر از تیغ وطلا خسته شدیم

دیگر از غیر تو ما خسته شدیم

خسته روح  از سده ها بر گشتیم

مثل  غارت زده ها برگشتیم

آدم آن روز که گفتی تو" اَلَست"

مست پیمان شد وپیمانه شکست

ما هم آن وارث آدم هستیم

گر شکستیم، زدستت مستیم

باز پیمانه تمــنا   داریم

ربنا!  حالِ "ظَلَمنا" داریم

تو نبخشی، که ببخشد ما را؟

چه کنی این همه انسان ها را؟

ما  تباهیم ـ خودت می دانی

بی پناهیم ـ خودت می دانی

از دل هم، همه طرد آمده ایم

کس به کس رحم نکرد آمده ایم

تو بفرما ، تو که الرّحمانی

تو که درد همه را می دانی...


****

گرچه بد کرده ولی بیداریم

ماشهیدان خدایی داریم

چارده قرن، سیه پوشیدیم

اشک حسرت چقدَر جوشیدیم

اینک آن صبحِ سپید آمده است

چشم یعقوب به دید آمده است

غم مخور گرچه زمین خشکیده

بوی یوسف همه جا پیچیده

لشگر آدم اگر خورده شکست

علَمی هست وعلمداری هست

آدمِ خســـــــته ! بیا برگردیم

کو  درِ بسته؟ بیا برگردیم        

                                     مهدی مشکات/آذر1393                                             

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*در بخش آرشیوها، قسمت اول این مثنوی را  هم می توانید مطالعه فرمایید

 


ارسال شده در توسط مهدی مشکات(بیاتی)

Ø¢Ù?اÛ? Ù?جتÙ?دÛ? از زباÙ? حضرت Ø¢Û?ت اÙ?Ù?Ù? بÙ?جت رÙ?

 

  مرحوم مجتهدی از نظر آیة الله بهجت اعلی الله مقامهما:

«جناب حجة الاسلام و المسلمین آقای دکتر خوش‌بیان که از فضلای حوزه علمیه قم و از شاگردان قدیم حضرت آیة الله بهجت هستند نقل کردند:

در سال 1354 که در شهر قم مشغول تحصیل بودم، (به توصیه بعضی اساتید به مدرسه فیضیه رفتم و حجره‌ای در ضلع غربی در طبقه فوقانی گرفتم)

درست روز دوم اقامت در مدرسه فیضیه، متوجه شدم کسی درب حجره را می‌زند. وقتی درب را باز کردم دیدم شخصی بلند قامت با سیمای بسیار جذاب و چشمانی درشت و موها و محاسنی بلند است در حالی که یک بقچه در دست دارد. او بی‌درنگ وارد حجره شد. با خود فکر کردم شاید از آشنایان صاحب قبلی حجره است و گمان می کند هنوز طلبه قبلی در این حجره سکونت دارد. چای آماده بود، عرض کردم: صبحانه و چای آماده است.

ایشان فرمودند: خیر آقاجان، من همه چیز همراه خود دارم، شما جلسه درستان بروید. من هم بی‌اختیار حجره را ترک کردم و در جلسه درس حضرت استاد جناب آیت الله آقای حاج شیخ محمد تقی بهجت حاضر شدم، ولی در طول درس پیوسته در این فکر بودم که این آقا کیست؟ نکند مزاحم درس من بشود؟ پس از اتمام جلسه، حضرت استاد آیت الله بهجت با انگشت سبابه دست راست اشاره‌ای کرده و فرمودند: تشریف داشته باشید با شما کار دارم. سپس بی‌مقدمه فرمودند:

مواظب باشید شما امروز میزبان کسی هستید که من ارادتمند او هستم! این کلام آیت الله بهجت، خود کرامتی بود و ایشان از ما فی الضمیر من و از مساله‌ای که در طول درس مرا آزار داده بود خبر می‌دادند. پس از خداحافظی به حجره بازگشتم و مجدداً با آن شخص روبه رو شدم. اما این بار به گونه‌ای دیگر و با ارادتی کامل، چرا که حضرت استاد فرموده بودند: میزبان کسی هستید که من ارادتمند به او هستم.

وقتی از ایشان پرسیدم نام شما چیست؟ فرمودند: «جعفر».

جمالی بی‌نظیر داشتند و به قدری هیبت و هیمنه در وجودشان بود که به هیچ عنوان نمی‌توانستم در چشمان نافذ و زیبایشان نگاه کنم. هنگام ظهر عرض کردم: آقا ناهار بفرمایید! ایشان مقداری نان و ماست از کیسه خود بیرون آوردند و میل کردند. در آن روز آقای مجتهدی آن چنان با خلقی سرشار از حسن و انبساط با من برخورد کردند که قابل توصیف نیست! سپس حجره را به قصد تشرف به مسجد جمکران و کوه خضر ترک نمودند و این ابتدای آشنایی من با حضرت ایشان بود و چه سِری در آمدن ایشان به حجره این حقیر نهفته بود؟! نمی‌دانم…‌

لاله‌ای از ملکوت، جلد چهارم، صفحه 115و116»

همچنین از علامه حسن زاده حفظه الله بدین مضمون نقل میکنند :(مرحوم مجتهدی)انسان الهی بود، فانی بالله بود و بنده فانی در ایشان بودم! این واقعیت امر است، رَفَعَ الله درجاتَه»

 

بهترین عبادت از نظر مرحوم مجتهدی

دعا برای تعجیل فرج و بر طرف شدن غم و اندوه از چهره مبارک حضرت ولی عصر علیه‌السلام مخصوصا در اماکن مقدس و بقاع متبرک که محل عبادت و دعای ایشان بوده است، از بهترین عبادات محسوب می شود 

از جمله دعاهایی که مکرّر به افراد توصیه می‌فرمودند: خواندن «زیارت آل یس» در 9 روز هنگام بین الطّلوعین (ما بین اذان صبح و طلوع آفتاب) بود که خواص و آثار بسیار عجیبی در پی دارد. همچنین شاگرد آن مرحوم می گوید: 

پیرامون خواندن این زیارت، مطالب بسیاری از جناب آقای مجتهدی دارم که به ذکر همین مقدار بسنده می‌کنم. امید است پویندگان راه حقیقت، حقیر را از دعای خیر فراموش نکنند. جلد دوم، ص353

 


ارسال شده در توسط مهدی مشکات(بیاتی)

از فیض کاشی رحمة الله علیه:

 

ز هرچ آن غیر یار استغفرالله

ز بودِ مستعار استغفرالله

دمی کان بگذرد بی یاد رویش

از آن دم بیشمار استغفرالله

زبان کان تر بذکر دوست نبود

ز سِرّش اَلحذر، استغفرالله

سر آمد عمر و یکساعت ز غفلت

نگشتم هوشیار استغفرالله

جوانی رفت پیری هم سر آمد

نکردم هیچ کار استغفرالله

نکردم یک سجودی در همه عمر

که آید آن بکار استغفرالله

خطا بود آنچه گفتم و آنچه کردم

از آنها الفرار استغفرالله

ز کردار بدم صد بار توبه

ز گفتارم هزار استغفرالله

شدم دور از دیار یار ای فیض

من مهجور زار استغفرالله


ارسال شده در توسط مهدی مشکات(بیاتی)

سخن امام مهدی(علیه السلام )درمورد دعای افتتاح:
این دعا را در تمام شب های ماه مبارک بخوانید. به راستی فرشتگان بدان گوش می دهند وبرای خواننده ی آن طلب مغفرت می کنند.زادالمعاد:ص110
(این دعا درمفاتیح الجنان در اعمال ما مبارک آمده است).
همچنین نقل است که در یکی از تشرفات ، به این مضمون فرموده بودند: «چه می شد اگر مومنان این دعا را دراین ماه مبارک می خواندند؟! 


ارسال شده در توسط مهدی مشکات(بیاتی)

سخن امام مهدی(علیه السلام )درمورد دعای افتتاح:
این دعا را در تمام شب های ماه مبارک بخوانید. به راستی فرشتگان بدان گوش می دهند وبرای خوانند? آن طلب مغفرت می کنند.زادالمعاد:ص110
(این دعا درمفاتیح الجنان در اعمال ما مبارک آمده است).
همچنین نقل است که در یکی از تشرفات ، به این مضمون فرموده بودند: «چه می شد اگر مومنان این دعا را دراین ماه مبارک می خواندند؟! 


ارسال شده در توسط مهدی مشکات(بیاتی)

در ایامی که آمریکا به عراق حمله کرد، از مرحوم آیة الله بهلول پرسیدیم:

آیا این ماجرا، جزو مسائل ظهور است؟

گفتند: خیر!

پرسیدیم :پس چه وقت منتظر خبرهای اصلی باشیم؟

گفتند: به نظر من تا(حدود)*1400 خبری نخواهد شد! و العلم عندالله

 یادآوری:

1.مرحوم بهلول علاوه بر نبوغ علمی و فضایل کم نظیری که داشتند، همچنین حقیقتا جزو عبّاد و زهاد بودند. مرحوم انصاری همدانی اعلی الله مقامه که بعضی ایشان را همتای مرحوم قاضی رضوان الله تعالی علیه می دانند، به آقای بهلول گفته بودند: ماشما را جزو «اوتاد» می دانیم

 2.توجه کنید که ایشان نگفتند ظهور در1400 است؛ بلکه معتقد بودند، اخبار جدی ظهور را درحوالی 1400 پی گیری می توان کرد. یا قدر مسلم این که تاپیش از آن تاریخ، وقایع اصلی محقق نمی شود.                                              
...............................................................
*کلمه ی «حدود» را درپرانتز آوردم چون شک دارم که گفتند: تا1400یا تا حدود 1400


ارسال شده در توسط مهدی مشکات(بیاتی)

باسلام

 

                 «اجتماع عظیم منتظران ظهور»

 

1.امسال، چهاردهمین سال آغازحرکتی بزرگ ومردمی، با نام «اجتماع عظیم منتظران ظهور» است؛ که هم اکنون دربیش از150شهرداخل وخارج کشور برگزار می شود.

2.این حرکت، صرفا جهت دعابرای فرج، و ایجاد «اتحاد درمیان دل های منتظران» است.

3.برگزارکنندگان این برنامه،هیچ تشکیلات یا اهداف خاص دیگری را دنبال نمی کنند.

4.اصل این برنامه و نیز فعال اصلی آن،جناب سردارصفایی درمشهد مقدس(جانباز قطع نخاع و نویسنده)، مورد تایید علما ومراجع، و همچنین مورد محبت رهبر معظم است.

5.ازشما دوستان گرامی دعوت می کنیم؛ با مراجعه به گروه تلگرامی با همین نام(اجتماع...)ضمن کسب اطلاعات بیشتر، همچنین درنشر گسترده ی این خبر، در همین فرصت کوتاه، مشارکت

فرمایید. به نظر بنده، این یکی از فرصت های زودگذر برای ورود در میدان «السابقون» است. ( خلوص و شفافیت و سادگی این حرکت مردمی به گونه ای ست که نیاز چندان  به تحقیق و

تردید واستخاره ندارد. درعین حال، حتما تحقیق بفرمایید)


توضیحاتی درمورد اصل دعا برای فرج

اول:براساس روایات شریف، یکی از قطعی ترین وظایف شیعیان درعصرغیبت، همین دعابرای فرج است که اگر به «مطالبه ی عمومی» تبدیل شود؛ قطعا ظهور امام را درپی خواهد داشت.

دوم:باز هم براساس روایات: اگر مردم مسیر «مطالبه ودعا برای فرج» را انتخاب نکنند؛ بلاها وشداید آخرالزمان، ادامه می یابد؛ تاجایی که مردم برسر عقل آیند، و منجی موعود را

ازخداوند طلب کنند.

سوم: کسانی که درعصر غیبت، به انتظار و زمینه سازی ظهور بپردازند؛ بی شک جایگاه بسیار عظیمی درنزد خداوند و درآخرت خواهند داشت.تا آنجا که  فرموده اند:                                         

          «مقام چنین کسانی از شهدای اُحد نیز برتر است!»

 چراکه آن شهیدان عزیز، درزمان حضور، وبا وجود معجزات ایمان آوردند و مجاهدت کردند؛ اما اینان در متنجذابیت ها و فشارهای(مادی و روانی) دوران غیبت، وفاداری وایمان خود را ثابت

میکنند* 

یادآوری(نشان? ظهور!)

بسیاری از منتظران، هنوز از «نشانه های ظهور» سوال می کنند! بنده اما شخصا به این مساله متقاعد، و تاحدی معتقد، شده ام که : ما دیگر وارد عصر ظهور شده ایم! دلایلی هم وجود دارد....بنابراین، چیزی که باقی مانده است؛ ظهور خود امام، وقیام شخص ایشان است. وگرنه عصر ظهور، مدتی ست آغاز شده است؛ واین  بدین این معناست که: در این دوران،معادلات ملک وملکوت، همگی برمحور امرظهور رقم می خورد. درواقع، ما نیز با این سخن کسانی که معتقدند: دیگر «وارد ظهور صغرا شده ایم »موافقیم؛ و همان طور که عرض شد، دلایلی هم براین مدعا وجود دارد. اما اهمیت این مطلب دراین است که بدانیم: احتمال ظهور شخص امام علیه السلام، در هر ساعتی از ساعات این دوران، بسیار جدی ست.       

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*روایاتی که مطالب بالا را بیان کرده اند؛بسیار است. نمونه هایی از آن ها را قبلا هم  آورده ایم.  درهرحال، این روایات را در کتاب هایی چون : اکمال الدین شیخ صدوق ره؛ مکیال المکارم؛ و یوم الخلاص... می توانید ببینید.


ارسال شده در توسط مهدی مشکات(بیاتی)

 

شعری در نقد معماری موجود، وسبک زندگی جدید 

 

«ویرایش جدید»

 

این نه معنای قدیمی شدن است 

این حکیمانه صمیمی شدن است

 

 

آب درکوزه1

 

 

حالم امشب چقدَر مطلوب است!

از کجا آمده باشم خوب است؟

 

امشب از دشت بهشت آمده‌ام

         من که از «خانه‌ی خشت» آمده‌ام       

 

 

 ***

 

یادتان هست؟... چه دورانی بود!

چه بهاران و چه بارانی بود!

 

خانه‌ها خشتی و «هشتی» ـ هم کف

سطح کیفیت آن «‌لایوصَـف»‌

 

می‌وزید از دلِ هر خانه‌ی خشت

بوی جان، بوی ملَک، بوی بهشت

 

زندگی فلسفه‌ی «معبد» داشت

بام هرخانه ببین گنبد داشت!

 

نقص‌ها داشت ولی میزان بود

زندگی کوکِ دلِ انسان بود

 

بی سبب نیست که محکم بودند

مثل مشتی گره در هم بودند

 

عصرِ "درمتنِ زمین گُل کردن،

خار اگر هست تحمل کردن"

 

کم پیِ صنعتِ عشرت بودند

پیِ «آبادی و عبرت» بودند

 

   عَرضه کم بود، تقاضا کم بود

 عصــــــرِ «آزادگیِ آدم» بود

 

 

***         

 

خانه‌ها ساده، ولی حالت داشت

مثل حالا نه فقط آلت داشت

 

مثل حالا، نه حراجْ آهن بود

مشتشان پُر، دلشان نشکن بود

 

 خانه ها «هشتی» و مَشتی بودند

مثل یک «گوشه ی دشتی» بودند

 

حجره در حجره، برادر، خواهر

پدر ومادرشان بالاسر

 

خانه‌ها قاعدتاً «بی بی» داشت

که خود آدابی و ترتیبی داشت

 

خانه، یک جامعه‌ی کوچک بود

مثل امروز، نه آلونک بود

 

خانه با خانه به هم راهی داشت

دل مردم به هم آگاهی داشت

 

 زندگی، دورِهم اش انسانی ست

           «خانه  ْدربست»، همان زندان نیست؟       

 

   زندگی در جریانش خوب است

دورهم بودنِ آنش خوب است

 

***         

 

 دوره‌ی «منزل دربست» آمد

آدمی‌زاده به بن بست آمد

 

چون به دنبال هوس افتادیم

دیدی آخر به قفس افتادیم!؟

 

همه را از خودمان دَک کردیم

بعدهم درخودمان شک کردیم

 

توببین: بی پر و بالی حالا

دائما حال به حـــــالی حالا

 

         دلِ بی کس شده‌ات غمگین است

         بله «بحـــــــران هویت» این است

 

***          

 

شرف آدمی از «اصل» اش بود

مدرک معتبرش «نسل» اش بود

 

این خودش باعث خوبی می‌شد

نسل شان وارث خوبی می‌شد

 

این نظرگرچه کمی درویشی ست

بهتراز این همه پر تشویشی ست:

 

چون اصالت به «خودِ انسان» بود

سایر مســـأله‌ها آسان بود

 

چه کسی دغدغه‌ی مسکن داشت؟

غمِ قسط وعقب افتادن داشت؟

 

خشتی وکاه وگِل و چوبی چند

رختی و بختی وعمری پیوند

 

فـوقِ فوقش کسی اَعیانی بود

جازی اش «قالیِ کرمانی» بود

 

یک عروسی چه عزایی دارد؟

عمر انسان چه بقایی دارد؟

 

این همه دغدغه‌ها یعنــی چه؟

پس «توکــل به خدا» یعنی چه؟

 

آه، بد شد!... چقدَر رسمی شد

کاش این رنگ و ریا، بس می‌شد

 

خرج تالار و توقـع چقدَر؟

خودمانیم! تصـنّع چقدر؟

 

تن به تالارِ گران تر دادیم

شادی از کوچه‌ی خود پَر دادیم

 

خوب سرویس و تدارک دیدند

سفره‌ی «سنّتِ» ما برچیدند!

 

آن چراغانی و آذین اش کو؟

آن همه سنت رنگین اش کو؟

 

«راحتی» محورِمان شد، آری

زندگی  بارِ گران شد، باری:

 

جای «سنّت»، همه تشریفات است

کلفَتی کردنِ تکلیفات است...

 

 

این حباب است ـ ترََک خواهد خورد

 

                                      چوب از دست فلــک خواهدخورد                                                                                                                                                             

 

 

***

 

خانه‌ها شیک نبودند آن روز

اهل «ماتیک» نبودند آن روز

 

همه، زیبایی شان جاری بود

عشق، یک عادت ِرفتاری بود

 

چه نیازی به بزک بود آن جا؟

چه کسی اهل کلک بود آن جا؟

 

هرکسی رنگ دلش گل می‌کرد

«عشق» را صَرف تکامل می‌کرد

 

عشق، پروانه‌ترین میلاد است

هرکه عاشق نشود پولاد است

 

عشق، یک دغدغه‌ی خاکی نیست

عشق، والله به جز پاکی نیست

 

عشق را مسأله دارش نکنید

یوسف است این همه خوارش نکنید

 

 عشق از درک بشر دلگیر است

عشق مظلوم ترین تعبیر است

 

کرم در پیله‌ی خود می‌چرخد

عشق را عقل کجا می‌فهمد؟

 

فقرا! سکّه‌ی جود است این عشق

مرهم زخمِ وجود است این عشق..

 

 بگذرم..عشق، خرابم نکند!

«آب درکوزه»، شرابم نکند

 

این زمــــان بگذرم وبگذارم

  «آب در کوزه»ی خود بردارم:

 

آب درکوزه2 را در پست بعدی بخوانید


ارسال شده در توسط مهدی مشکات(بیاتی)

 

 

 

 آب درکوزه 2  

 

 

نه به عهد قَجران باید رفت

رو  به سرچشمه‌ی جان باید رفت

 

چیست سرچشمه‌ی این جان ها؟ دل!

کیست فرمانده‌ی انسان ها؟ دل! *

 

 «دل» که گفتم، نه همین «احساس» است

این سخن، حرف روان نشناس است

 

واقعا چشم وچراغ است این دل

عقل را عین بلاغ* است این دل

 

..............................................                                                                   

 

*القلب سلطان البدن

*بلاغ: رساننده

 

دل اگر رفت، «هوا» می آید

عقل، در بند خطا می آید

 

عقل چون یک تنه قاضی باشد

هیچ کس نیست که راضی باشد

 

 عقل چون «عقربه»، دل «میزان» است

دیدی این عصر چه نامیزان است؟!

 

خوانده ای سوره ی «الرّحمان» را؟

سرکشی کردنِ از میزان را ؟

 

عصر من، عُنصر دل کم دارد

عقلِ این عصر، فقط«کمّ» دارد

 

کمّ دقیق است ولی میزان نیست

داوری جز به دل انسان نیست*

 

عصر من عصر عدد شد دیگر

روح، محکوم جسد شد دیگر

 

دلِ مشروح ندارند امروز

خانه ها روح ندارند امروز

 

نقشه دارند، مهندس دارند

خانه هامان چقدَر «حسّ» دارند؟!...

 

                                                  عقل، وقتی که ریاضی بشود

                                                  دل محال است که راضی بشود

.............................................................. 

*پس پیمبر گفت«استفتواالقلوب» ـ مثنوی 6/380

 

 

 

 

 

 ***

 

علم با عقل حکیم اش خوب است

عقل با قلب سلیم اش خوب است        

 

عصر سنّت که صدش مشکل بود

راز آبادی مردم «دل» بود

 

این نمـادی ست ازآن نوش آباد:    

«آب در کوزه » که نم  پس می داد !

 

آب یعنی دل و تن چون کوزه

گوش کن معنی این آموزه

 

درتن کوزه طنیـن پیچیده       

دل که نم پس ندهد خشکیده

 

مشکل عصـر مطَنطَن این است

 همه‌ی حرف دل من این است:

 

دل «خـــدا» دارد اگر دل بشود

 «همه» را دارد اگر دل بشود                       

 

 زندگی با دل اگر معمـور است

 همه چیز و همه جورش نور است

 

«کمّ» نباید قفـس دل باشد

زندگی این همه مشکل باشد

 

                                        کوزه باآبِ روانش عشـــق است

                                        زندگی با دل وجان اش عشق است

 

 

 ***          

 

دل امیر است، اسـیرش کردند

تن سفیر است، امیرش کردند

 

همه چیزش به «عدد» شد ـ آری

روح شان صرف جسد شد ـ باری

 

باری از  بس که خسارت کردند            

روی در «مکتب سود» آوردند

 

بعد، بحران شد و حالا حسّ شد:

بشریت چقدَر مفلس شد!...

 

«سود» وقتی محک «حق» باشد

کمر حق همه اش لَق باشد

 

سودها چون عرَضی تر بشوند

سودجویان عوضی تر بشوند

 

سودِ این عصر، ضرر آمده است

پدر جامعه درآمده است

 

همه گم کرده‌ی چیزی شده اند

ناخودآگاهِ غریزی شده اند

 

                                             کوزه ها آب ندارند امروز  

                                              روحِ سـیراب ندارند امروز

 

 

 

 ***         

 

این تمدن چو خردوَرز آید

 در پی «حکمتِ بی مرز» آید

 

عصر سنّت که پر از نقصان بود                   

قرن ها تجربه‌ی انســان بود

 

                                               تو، به آن تجربه حاجت داری

                                                مثــــلا «تجربه‌ی معمــــاری»:

 

***  

 

در ودیوار، مقـوّس بودند

طرحِ محرابِ مقــدّس بودند

 

«قابِ قوسینِ» خــدا بردل‌ها

طرحِ «دل» بود درآن منزل‌ها

 

چون که معمـاری شان حالی بود

حالِ مردم چقدَر عالی بود!

 

مردمان زاده‌ی «فطرت» بودند

واقف از «طبع» و «طبیعت» بودند(!)               

 

مثلا «زاویه» آن جا کم بود

چونکه بنیان همه محکم بود

 

آخر، این زاویه یعنی: «بن بست»

معنی دیگر آن است: «شکست»

 

معنی دیگر آن: «تنهایی» ست..

در طبیعت خبر از این ها نیست

 

اینک از خط طبیعت دوریم

همه با «زاویه‌ها» محشوریم

 

در ودیوار، «کمان» کم دارند

این شکستی ست که از هم دارند

 

روح، درقوس وکمان می‌بالد

روح در زاویه‌ها می‌نالد

 

روح در زاویه سرگردان است

قوس: معراج  دل انسان است

 

                                       «قاب قوسینِ» خــدا در اَبرو

                                       دو کمان فاصله داری تا او*

 

 

***      

 

چه سکوت است در این زاویه‌ها!

عنکبوت است در این زاویه‌ها

 

سوک دارد چقدر منزل‌ها

آه! ماتمـکده شد این دل‌ها

 

دل مان حسّ قفــس پیدا کرد

زندگی تنگ نفس پیداکرد

 

چقدَر زاویه تنگ است ـ الغوث!

همه‌اش آهن و سنگ است ـ الغوث!

 

ما به سیمانکده منزل داریم

غالباً درد مفاصل داریم

 

اُنس با آهن وسیمان سخت است

واقعاً دل چقدَر جان سخت است!

                                             دل غریب است در این تنگســــتان

 

                                            رئیس علی!  دادِ دلم را بســــــتان!

 

 

 

.........................................................................

*«ثمّ ُدَنَی فَتَدَلَّى. فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَی: سور? نجم آیات 8و9

 

 

 

 

***

زخم این زاویه‌ها بر روح است

زندگی‌ها توببین مجروح است!

 

چقدَر فاصله داریم از هم!

گِله روی گِله داریم از هم!

 

خطّ خود را که چنین کج کردیم

با خود وخلق خـــدا لج کردیم

 

در برون زاویه‌ها چون افتاد

بین مان زاویه افتاد ـ افتـــاد؟!

 

غصه وغربت وسردی خوب است؟

باز هم «منزل فردی» خوب است؟

 

پَرِ معماری مان پرپر شد

خانه‌ها لانه‌ی بی کفتر شد

 

جای پَر، عصرِ«پُری» شد دیگر

همه چیزش «دکوری» شد دیگر

 

زندگی ها به خیالی وصل است

هرچه مردم بپسندند اصل است

 

 «‌جیب خالی، پُز عالی»‌‌ بس نیست؟

زندگی‌های خیالی بس نیست؟      

 

زندگی یک دلِ روشن می‌خواست

این همه فلسفه چیدن می‌خواست؟

 

نیست عمر من و تو بازیچه

این همه بشکن و نشکن «سی چه؟»

 

 

                                                آب درکوزه صراحت دارد:

                                                 ساده بودن ، دلِ راحت دارد

 

 

 

***         

 

چون که معماریِ ما گم شده است

خانه‌ها گورِ تفاهم شده است

 

گرچه صد همّت عالی کردند

نقش بر کوزه ی خالی کردند

 

در زمین تخم تلف افکنده

ریشه ی زندگی از کف کنده

 

آخ! معماری مان جبری شد

دور ازجان شما، قبری شد

 

از «طبیعت» چه مجوّز دارند؟

«طبع» و« فطرت»، چه ممیِّز دارند؟

 

طرح بیگانه چرا می‌سازند؟

خفقانْ‌خانه چرا می‌سازند؟

 

وای، از هندسه‌ی بی معنی

آه، از این همه ناهم‌شأنی

 

مسکن مهر و مروّت این است؟

شأن «فرهنگ فتوّت» این است؟

 

این قفس خانه‌ی کبریتی چیست

شأن این ملت آزاد این نیست

 

سبک معماری اقلیمی کو؟

هنرقدسیِ «اِسلیمی» کو؟

 

«اُرُسی‌های معرّق» چه شدند؟

«مَعقِلی»های مدقّق چه شدند؟

 

چه شد آن  طاقِ مُقَرنَس کاری؟

پنج درهای مسدَّس کاری؟

 

حوض کو؟ صفّه چه شد؟ کو ایوان؟

آن نهان‌خانه‌ی «نارنجستان»؟

 

 اصطلاحات بهشتی چه شدند؟                                                                                                      

مشق‌هایی که نوشتی چه شدند؟...

 

زندگی حال قشنگش رفته

چاردانگ از دل تنگش رفته

                                                   ازکجـــــا آمده این سردی‌ها؟

                                                   کو؟ کجا رفت جوان مردی‌ها؟

 

 

 

 

***         

 

عصرِ سودآوری وسرعت شد

هنر قدسی ما «صنعت»شد!

 

این نه الگوی فرنگی شده است

این، شترگاو پلنگی شده است

 

 نقش «فرهنگِ مجسم» این است

چه بگویم چه نگویم، این است:

 

نقش ما چون به پریشانی رفت

«‌سبک اسلامی و ایرانی» رفت

 

چه تناسب، چه تقارن دارد؟

چه نشان از چه تمدن دارد؟

 

چهره‌ی شهر، غریب است امروز

مرگِ فرهنگِ نجیب است امروز

 

دِرهمی چند به جیب آمده است

یوسف شهر، غریب آمده است

 

پدرم! یوسف کنعانت کو؟

دل خرّم، لبِ خندانت کو؟

 

                                         پسران تو چه بنیان کردند؟

                                         خانه را کلبه‌ی احزان کردند

 

*** 

 گرچه معماری ما معلول است

پیش آینده بسی مسئول است

 

با نیاکان چه تسانخ داریم؟

پیش آینده چه پاسخ داریم؟

 

ما بریدیم چرا سلسله را؟

پرنکردیم چرا فاصله را؟

 

ما که بر میهن خود جان دادیم

پس چرا خانه ز بنیان دادیم؟...

 

غصه و غربت وسردی خوب است؟

باز هم «منزلِ فردی» خوب است؟

 

همه از حد گذراندیم این جا

 چقدَر  بد گذراندیم این جا                              

 

من شکستم، توشکستی...بس کن

ترک ارحام پرسـتی بس کن

 

                                           هم تو بد کردی ومن بد کردم

                                           تو می‌آیی من اگر برگـــردم ؟       آبان،آذر1393

 

 


ارسال شده در توسط مهدی مشکات(بیاتی)
   1   2      >